تینا هر روز بزرگتر میشه و من خوشبختی رو با تک تک سلولهام احساس میکنم
باز هم تنهام با وجود همه آدمهای دور و برم
تولدت مبارک کوچولوی دوست داشتنی من
من و نی نی
انسانهاي سالم خوشبختي را تعقيب نمي كنند،بلكه زندگي مي كنند وخوشبختي پاداش آنان است...

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:
گذشتهات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران
و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه
اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان بجای رها شدن.....سنگین سنگین بر
دوش می کشیم بار دیگران رابجای همراهی کردنشان ..... عشق ما
نیازمند رهائیست نه تصاحب .....در راه خویش ایثار باید کرد نه انجام
وظیفه .....

می خواهمت ولی دوری... خیلی خیلی دور نه دستم به دستانت
می رسد و نه چشمانم به نگاهت به آن نگاه مهربان و
دست نیافتنی ات انسان هیچ گاه از یاد نمی برد
خواسته های از دست رفته اش را اگر بگویم ...
بگویم .... هیچ هیچ مهربان ! دیر شده آن هم برای همه
چیز گفتم دلم برایت تنگ شده است ...باور نکردی گفتم
تا به ابد در قلبم هستی ... باور نکردی گفتم دوستت
داشتم و دارم ... باور نکردی هیچ کدام را باور نکردی فقط
خندیدی و من خنده ات را خوب تعبیر کردم چه سراب
باطلی...

رفت من به انتظارامدنش .نشستم.وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست
بدارد من او را دوست داشتم. وقتي كه او تمام كرد من شروع
كردم.....وقتي او تمام شد من اغاز شدم.و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است...مثل تنها مردن

آغوشت ، دستانت ، نگاهت ، حرم نفسهایت ، هستی ام را از من مگیر. دیگر برای گریستن تردید ندارم. دلتنگی برای تو آنقدر وسیع است که بهانه ی خوبیست برای گریه های شبانه ام، دستی بروی بالشتم که بکشی خیسی اشک های دیشبم را حس میکنی. میدانم که میدانی. تو همه را میدانی. تو از تمام نهان وجودم آگاهی. میدانی که دروغگوی خوبی نیستم. کاش میتوانستم کمی دروغ بگویم، آنوقت دیگر وقتی به چشمانت نگاه میکردم اشکم سرازیر نمی شد، آنوقت وقتی حالم را میپرسیدی میتوانستم دروغ بگویم .


یه کلبه دور از همه کس واسه من و تو واسه ما يه جاي دنج و خلوتي يه جايي دور از
آدما



جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن من امروز به تو احتياج دارم نه فردا



اگه یه روز تنها شدی . اگه دیدی بغض کردی ولی دلیل گریه کردن را پیدا نمی کنی . بدون که دل خدا برات تنگ شده می خواد صداش کنی.




اولين نگاه رومن کردم اولين لبخندروتوزدي اولين سلاموتوکردي اولين دوست دارم روتوگفتي اولين دروغ روتوگفتي اولين خيانت و توکردي لحظه ي جدايي اولين قدم روتوبرداشتي همه ي ايناگذشت ورفت ولي به خداگناه من فقط همون اولين نگاه بود

دیروز ... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ... و اما امروز.... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها ...می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک... که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد... کجای ذلتش زیباست

اگر تو نباشی... اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند اگر تو نباشی... چه خواب باشم و چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است اگر تو نباشی... چه در کنار پنجره بایستم چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
